نویسنده :
زری ناز - ساعت ۱٠:٥٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳٠
چرا خاطرهها اینجوری توی وجودمون ریشه میزنن؟
دلم واسهٔ با هم بودنمون تنگ شده
چه قدر خیالمون آرومتر از الان بود
چقدر خوبتر بود اون روزا.
مهر تموم شد
آبان اومد
به همین سادگی
چقدر دلم براتون تنگ شده
چقد دلم میخواد آدم برفی بسازم
چقدر دلم براتون تنگ شده
چرا اینقدر بهونه گیر شدم؟
رها
مهتا
گلگونه
نوری
رویا
ناهید
سهیلا
فاطمه
خانوم رجبی
شهرزاد
ندا
اولش گو
دلم بد جوری بهونه میگیره
فست فود چارلی........... بستنی دایی
گنجنامه
خوابگاه آرتا
خوابگاه زیتون
مهتا من هنوز هیچ جا مثل چترم ندیدم تو چطور؟
وای دلم که چقد بی قراره
رها سرم شونهاتو میخواد
مهتا دلم اون امیدواریهاتو میخواد
چرا نیستین اینجا پیش من
بی معرفتا
دارم زار میزنم
نویسنده :
زری ناز - ساعت ۱٠:۳٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٦
اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خیالِ پیاله میدیدیم
دستهامان خالی
دلهامان پُر
گفتگوهامان مثلا یعنی ما!
کاش میدانستیم
هیچ پروانهای پریروز پیلگیِ خویش را به یاد نمیآورد.
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب میمیریم
از خانه که میآئی
یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ،
و تحملی طولانی بیاور
احتمالِ گریستنِ ما بسیار است!
سید علی صالحی
نویسنده :
زری ناز - ساعت ۱٢:٥٧ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٤
الهی من فداتون بشم مهتای خوبم، رهای خوبم
ببخشید که نگرانتون کردم.
بچه ها دلم گرفته!راستی علی باز هم امسال میاد. اما این دفعه تنها نیست. ماهی طلا هم باهاشه! باورتون میشه؟
یادتونه سال پیش برای غیبت دو روزه از کار آموزیم چه خالی بستم برای خانم..........چرا هر چی فکر میکنم اسمش یادم نمیاد؟
دوستون دارم
نویسنده :
زری ناز - ساعت ۱٢:۱٧ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٤
عید تمام شد و یه غم عجیبی تو دلم نشست!
یه جور دلتنگیه!
دلتنگ همه ی دوستام شدم، همه ی روزایی که با هم بودیم، همه ی روزایی که با هم شیطنت میکردیم.
همه ی ما یه خاطراتی داریم که خیلی شیرین هستن!روزایی گذروندیم که همیشه تو خاطرمون میمونه!
همه مون یه روزایی دلتنگ میشیم و از شدت دلتنگی اشک تو چشمامون جمع میشه!مث امشب من!
دلم برای همشون تنگ میشه! دوست دارم باز هم دور هم جمع بشیم. دوستون دارم خیلی!
نویسنده :
زری ناز - ساعت ٩:٢٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٧
پنجره را به پهنای جهان میگشایم
جاده تهی ست
ساقه نمی لرزد
آب از رفتن خسته است
تو نیستی.......
نوسان نیست!!!!!!!!!
مهتا٠۶٠٨ عزیزم یه دنیا دلتنگتم.
نویسنده :
زری ناز - ساعت ۱٠:٢٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٥
سلام
دختر مرداد خوبی؟
این اشکهای لعنتی نمیذارن بنویسم
زری دلم گرفت اومدم بهت سر بزنم
وااای
چی دیدم
بهار که می آید...
دوستش داشتم زیاد
چقدر حرف دل من هم بود
نمی دونم درست حس کردم یا نه ؟؟!!!.......انگار....
باز بهار اومد ومن حس می کنم هزار ساله که عاشقم...
لبریزم...
زری دلم تنگه
بهونه ی یک چیزی رو دارم اما نمی دونم چی
کاش بارون بیاد
من از باریدن خسته شدم
بغض من با هزار سال باریدن هم باز نمی شه
اما دل آسمون یک روزی باز می شه وهیچ وقت هم خسته کننده نیست...
این رو عزیز ترین دوستم برام نوشته. من هم میذارمش این جا.
نویسنده :
زری ناز - ساعت ۱٠:٤٥ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٩
رهای عزیزم دوست دارم امسال توی چند ساعت باقی مودندش شاد باشی و به شاد بودنت توی سال جدید فکر کنی.به روزای خوبی که توی دوران دانشجویی با همه ی دوست هامون داشتیم، به شبهایی که با هم قدم میزدیم تو هوای مه آلود، به اون روزی که با هم رفتیم گنج نامه!یادته؟ یادته که فکر کرده بودی من طبق معمول خواب میمونم!چه صبحونه ای بود!
بیا باز هم فکر کنیم!به اون روزی که بعد از کلاسمون تو و فاطمه با من رفتیم گنج نامه!چپ راست، چپ راست!
من هنوز به فیلمهامون نگاه میکنم.هنوز گلی که ناهید چیده بود و ما باهاش عکس گرفتیم وسط کتاب ویلیامزمه! اون عکسایی که تو درمانگاه ششصد گرفته بودیم رو همیشه میبینم!یادته همون روزا بود که علی تازه برگشته بود و من وتو توی بغل هم از شادی گریه میکردیم.
میدونی الان چی دوس دارم؟
اینکه بری ارومیه، با فاطمه شاد باشی و بدونی که این دوستی ها هیچ وقت تموم نمیشه!همیشه احساست برام قابل ستایش بوده و هست.رها امسال تو سفره هفت سین همون تخم مرغهایی رو گذاشتم که رویا رنگ کرده بود.چه قدر پرم از خاطره!
همه ی لحظه هایی که با تو،فاطمه و همه ی دوست های دیگه ام داشتم همیشه لبهامو خندون میکنه!و این یعنی اینکه همه ی دوستام توی قلب من میمونن.
محمد رو ببوس بهش بگو عمه زری از اینکه میشنوه داری بزرگ میشی خیلی خوشحاله!
یه عالمه دوستت دارم
زری ناز
نویسنده :
زری ناز - ساعت ۱٠:٤٦ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
یه روز داشتیم با روژین "نوه ی همسایمون"که ١٠ سالشه و حدودا از خیلی بچه گی هاش
کانادا بوده، بازی میکردیم(من و زری دخی همسایه و ساغر "آبجیم")
داشتیم نام، شهرت بازی میکردیم.
روژین گفت که نمیتونه پارسی بنویسه . ما هم گفتیم عیبی نداره، تو میتونی پینگلیش بنویسی! ما از تو
قبول میکنیم......
نوبت من بود و من هم گفتم که با "ک" بنویسیم.
رسیدیم به کشور، روژین به من نگاه میکرد و انگار از من راهنمایی میخواست،
گفتم: خوب بنویس کلمبیا!
با تعجب نگاهم کرد و گفت اون رو با "c" مینویسن نه با "k"
گفتم:خوب بنویس کانادا!
گفت:زری جون اون هم با "c" مینویسن!!!!
لا مصب هیچ کشوری توی ذهنم نمی اومد که با "k" شروع بشه!!!!!!!!!
بازی رو نیمه کاره گذاشتیم تا داستان "پارسی"، "انگلیسی" و "پینگلیش" رو به روژین
تفهیم کنیم!
و در آخر ترجیح دادیم که "دّبرنا" بازی کنیم که اون هم برای خودش خالی از ماجرا نبود!!!!
_________________________
چیکه چیکه ١: اگه همینطوری پیش بریم، از این طرف مونده و از اون طرف رونده میشیم!!!
و آخرش یه زبون نوشتار دیگه اختراع میکنیم و به جای پارسی خواهیم گفت: بارسی!!!
هر چند همین الانش هم میگیم: فــــــــــــــــــارسی!!!!!!!!!!
چیکه چیکه ٢:با آدمهایی که نوشتار پارسی رو بلد نیستن، نام و شهرت بازی نکنین!!!
چیکه چیکه ٢.۵:با آدمهایی هم که انگلیسیشون بیسته، نام و شهرت پینگلیش بازی نکنین!!!
چیکه چیکه ٢.٧۵:کشوری که با "k"شروع بشه داریم آیا؟
چیکه چیکه ٣:به عهده ی خودتون.....................................
نویسنده :
زری ناز - ساعت ٥:۳٥ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
خوش اومدی خانمی.
مسافرت خوب بود؟
رها خیلی بهونت رو میگرفت.
می دونی دل من هم خیلی برات تنگه.
دو سِت دارم هوارتا
نویسنده :
زری ناز - ساعت ۱٠:۱۳ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۳
رهای عزیزم
نمک ابعاد بلورینش را به تو داد
و خورشیدجوانه هایش را به صورت تو می فرستد
...................................................................................