توی یه راه خاکی به سمت نمیدونم کجا... آخه نمیبینم آخرشو
زمین خیسه و پر برگهای زردو نارنجی
انگشتام مثل سر دماغم قرمز شدن از سرما......
مثل همیشه شاکی میشم از اینکه چرا مانتوی من جیب نداره
دستامو مشت میکنم جلوی دهنمو میگم ها
برای یه لحظه گرم میشه
اما استخونم باز میسوزه
راه میرم آروم آروم
آروم آروم آروم مثل حلزون که بالا میرفت از کوه آروم آروم
خدایا کجای این جاده خاکی نشستی
بیا یه بار هم که شده با هم شیر کاکائو بخوریم
ریه هام رو پر از هوای سرد میکنم
دندونام از سرما میخوره به هم
آتیش میخوام
()قطره آفتابحریق خزان بود
همه برگ ها آتش سرخ
همه شاخه ها شعله ی زرد
درختان دود پیچان
به تاراج باد
و برگی که می سوخت، می ریخت، می مرد
و جامی سزاوار چندین هزار آفرین
که بر سنگ می خورد
من از جنگل شعله ها میگذشتم
غبار غروب
به روی درختان فرو می نشست
و باد غریب
عبوس از بر شاخه ها میگذشت
و سر در پی برگ ها میگذاشت........
و پاییز امسال هیچ ابری دلتنگ نشد!!!!!
()قطره آفتاب