وقتی که خدا فرشته های کوچولوشو روی زمین میفرستاد، بعضی هاشون از شدت غم دور شدن از
خدا
مریض شدن و وقتی پاشون به دنیای آدمها رسید تو بخش نوزادان بستری شدن......
وقتی داشتم توی بخش به همون فرشته های کوچولو نگاه میکردم،چشمم به یکیشون افتاد که
کوچولو کوچولو داشت گریه میکرد!
از توی چشماش، حس نگرانیشو به سادگی میشد فهمید!
بالای سرش ایستاده بودم و باهاش حرف میزدم، با نگرانی نگام میکرد و یه جوری گریه میکرد
که انگار داره غر و لند میکنه.
شاید میخواست بگه:
اون فرشته ای که خدا بهم گفته بود کجاس؟
همونی که قراره ازم مواظبت کنه؟
همونی که قراره صداش کنم مامان؟!........
مامان...........
چه واژه ی آرامش بخشی!!!
در عین سادگی، چقدر زیبا و پر احساس و چقدر مهربونه............
چشماتو ببند و بگو مامان.........
به "میم" "الف" "میم" "الف" "نون" فکر کن.
باز هم بگو مامان و فکر کن!!!!!
به ٩ ماهی که هر جایی رفت تو رو هم بی منت با خودش برد و ازت مواظبت کرد.
به دردی که کشید....
به همه ی شب بیداری هاش....
به همه ی صبر و تحملش....
و به همه ی مهربونی هاش....
امروز توی بخش، بیشتر از هر روز دیگه ای دلم برای مامانم تنگ شد...................
()قطره آفتاب