بی صدا شب تا سحر
یاران خود را خواند و گرد آورد
جا به جا
در راه ها
بر شاخه ها
بر بام ها گسترد
صبح گاهان
شهر سر تا پا سیاه از تیرگی ها ی گنهکاران
ناگهان چون نو عروسی
در پرندین پوشش پاک سپید تازه
سر بر کرد.......
شهر اینک دست نیروهای نورانی ست
در پس این چهره ی تابنده
اما
باطنی تاریک دود آلود ظلمانی ست
گر بخواهر خویشتن را زین پلیدی هم به پیراید
همتی بی حرف همچون برف می باید...........
فریدون مشیری
آخرش زمستون تموم میشه و برف نمی آد
()قطره آفتابحریق خزان بود
همه برگ ها آتش سرخ
همه شاخه ها شعله ی زرد
درختان دود پیچان
به تاراج باد
و برگی که می سوخت، می ریخت، می مرد
و جامی سزاوار چندین هزار آفرین
که بر سنگ می خورد
من از جنگل شعله ها میگذشتم
غبار غروب
به روی درختان فرو می نشست
و باد غریب
عبوس از بر شاخه ها میگذشت
و سر در پی برگ ها میگذاشت........
و پاییز امسال هیچ ابری دلتنگ نشد!!!!!
()قطره آفتاب