من آفتابگردونم

...
نویسنده : زری ناز - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٧
 

خیلی‌ وقت بود که تو دشت آفتابگردونم گرمای خورشید رو حس نکرده بودم.

خیلی‌ وقت بود که نسیم موهام رو نوازش نکرده بود.

چقدر دلتنگم.

دلتنگ روزهایی که با هم بودیم.

می‌خندیدیم. حرف میزدیم. همدیگه رو میدیدم.

ولی‌ حالا تموم شده............

می‌شه باز شروع بشه.............

وای که چقد دلم تنگه.

خدایا منو که یادت هس؟؟؟؟؟؟؟؟

تورو به بزرگیت قسم، منو فراموش نکن............


 
comment()قطره آفتاب
 
 
نویسنده : زری ناز - ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢
 

چقدر دلم برای این جا تنگ شده بود.

اینجا،خونه ی من!

چه روزایی داشتم، خالی از هر ناملایمت.الانش هم خوب میگذره اما ...

یه جایی خوندم که ما آدما تلاش میکنیم یه چیزی رو به دست بیاریم و وقتی به آرزوم رسیدیم باز هم نا راضی هستیم. حکمت اینکه ما با خودمون هم مشکل داریم چیه؟


 
comment()قطره آفتاب
 
دلم براتون تنـــــــــــــــــــــــــــــگ شده بود........
نویسنده : زری ناز - ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢
 

همش دعا میکردم که دوباره بیام بنویسم

تا اینکه بالاخره دعای من پذیرفته شد و اومدم تا باز هم بنویسم

اینجا این شکلی شده بود

آخ دلم تنگه واسه ی خونه!!!!!!!!!!!!!!!


 
comment()قطره آفتاب
 
 



<