نویسنده :
زری ناز - ساعت ۱٠:٤٥ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٩
رهای عزیزم دوست دارم امسال توی چند ساعت باقی مودندش شاد باشی و به شاد بودنت توی سال جدید فکر کنی.به روزای خوبی که توی دوران دانشجویی با همه ی دوست هامون داشتیم، به شبهایی که با هم قدم میزدیم تو هوای مه آلود، به اون روزی که با هم رفتیم گنج نامه!یادته؟ یادته که فکر کرده بودی من طبق معمول خواب میمونم!چه صبحونه ای بود!
بیا باز هم فکر کنیم!به اون روزی که بعد از کلاسمون تو و فاطمه با من رفتیم گنج نامه!چپ راست، چپ راست!
من هنوز به فیلمهامون نگاه میکنم.هنوز گلی که ناهید چیده بود و ما باهاش عکس گرفتیم وسط کتاب ویلیامزمه! اون عکسایی که تو درمانگاه ششصد گرفته بودیم رو همیشه میبینم!یادته همون روزا بود که علی تازه برگشته بود و من وتو توی بغل هم از شادی گریه میکردیم.
میدونی الان چی دوس دارم؟
اینکه بری ارومیه، با فاطمه شاد باشی و بدونی که این دوستی ها هیچ وقت تموم نمیشه!همیشه احساست برام قابل ستایش بوده و هست.رها امسال تو سفره هفت سین همون تخم مرغهایی رو گذاشتم که رویا رنگ کرده بود.چه قدر پرم از خاطره!
همه ی لحظه هایی که با تو،فاطمه و همه ی دوست های دیگه ام داشتم همیشه لبهامو خندون میکنه!و این یعنی اینکه همه ی دوستام توی قلب من میمونن.
محمد رو ببوس بهش بگو عمه زری از اینکه میشنوه داری بزرگ میشی خیلی خوشحاله!
یه عالمه دوستت دارم
زری ناز
نویسنده :
زری ناز - ساعت ۱٠:٢۸ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٧
با تمام وجودم از زندگی و عید متنفرم.
نویسنده :
زری ناز - ساعت ٢:٢٧ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٧
امشب از خواب گریزونم
بهونه ی شب بیداری امشبم، شنیدن صدای کار کردن ماشین هاییه که نمیدونم
دارن کجا رو خراب میکنن!!!!!
جالبه که شبها صداشون رو میشنوم اما روزا هیچ اثری ازشون نیست!!!
نه از خودشون و نه از جایی که توش کار میکردن!!!!
باز هم صدای کلاغ شنیدم حتما اون هم بی خواب شده...
امیدوارم خبرای خوبی داشته باشه!!!
هی مورچه ها میشه دست از سرم بر دارین؟ من خیلی وقته که دیگه شیرین نیستم!
نویسنده :
زری ناز - ساعت ۱:۱٢ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٥
بغضم ترکید
چشمهامو پنهون کردم
اشکهام گرم بود
گونه هامو گرم میکرد
اشک هم منو نوازش میکنه
نویسنده :
زری ناز - ساعت ۱:۱٢ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٤
نویسنده :
زری ناز - ساعت ۱٠:٤٦ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
یه روز داشتیم با روژین "نوه ی همسایمون"که ١٠ سالشه و حدودا از خیلی بچه گی هاش
کانادا بوده، بازی میکردیم(من و زری دخی همسایه و ساغر "آبجیم")
داشتیم نام، شهرت بازی میکردیم.
روژین گفت که نمیتونه پارسی بنویسه . ما هم گفتیم عیبی نداره، تو میتونی پینگلیش بنویسی! ما از تو
قبول میکنیم......
نوبت من بود و من هم گفتم که با "ک" بنویسیم.
رسیدیم به کشور، روژین به من نگاه میکرد و انگار از من راهنمایی میخواست،
گفتم: خوب بنویس کلمبیا!
با تعجب نگاهم کرد و گفت اون رو با "c" مینویسن نه با "k"
گفتم:خوب بنویس کانادا!
گفت:زری جون اون هم با "c" مینویسن!!!!
لا مصب هیچ کشوری توی ذهنم نمی اومد که با "k" شروع بشه!!!!!!!!!
بازی رو نیمه کاره گذاشتیم تا داستان "پارسی"، "انگلیسی" و "پینگلیش" رو به روژین
تفهیم کنیم!
و در آخر ترجیح دادیم که "دّبرنا" بازی کنیم که اون هم برای خودش خالی از ماجرا نبود!!!!
_________________________
چیکه چیکه ١: اگه همینطوری پیش بریم، از این طرف مونده و از اون طرف رونده میشیم!!!
و آخرش یه زبون نوشتار دیگه اختراع میکنیم و به جای پارسی خواهیم گفت: بارسی!!!
هر چند همین الانش هم میگیم: فــــــــــــــــــارسی!!!!!!!!!!
چیکه چیکه ٢:با آدمهایی که نوشتار پارسی رو بلد نیستن، نام و شهرت بازی نکنین!!!
چیکه چیکه ٢.۵:با آدمهایی هم که انگلیسیشون بیسته، نام و شهرت پینگلیش بازی نکنین!!!
چیکه چیکه ٢.٧۵:کشوری که با "k"شروع بشه داریم آیا؟
چیکه چیکه ٣:به عهده ی خودتون.....................................
نویسنده :
زری ناز - ساعت ٥:٤٠ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
دارم لغت نامه میخونم............
منم باید خونه تکونی کنم دیگه..............
نویسنده :
زری ناز - ساعت ٥:۳٥ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
خوش اومدی خانمی.
مسافرت خوب بود؟
رها خیلی بهونت رو میگرفت.
می دونی دل من هم خیلی برات تنگه.
دو سِت دارم هوارتا
نویسنده :
زری ناز - ساعت ۱:٠٦ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٤
از اون جایی که ما آدم ها عادت داریم که یه اشتباه رو آگاهانه انجام بدیم و بعد از
پیامدهاش بترسیم و برای جلوگیری از هراتفاقی نذر و نیاز کنیم و درِ خونه ی خدا کنگر بخوریم
و لنگر بندازیم و شبانه روز رو با استرس سپری کنیم مث آدمهایی که سَم میخورن و بعد میترسن
که بمیرن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
میتونیم قبل از هر کاری ١٠ دقیقه وقت بذاریم و یه جدول بکشیم،سود و زیان کار رو بررسی کنیم
و ببینیم کدوم کار عاقلانه تره!!!!!!!!
من الان شبیه آدم هایی شدم که رطب میخورن و منع رطب میکنن!!!!!!!!!!!!!!
از ما گفتن بود...............
نویسنده :
زری ناز - ساعت ۱٠:۱۳ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۳
رهای عزیزم
نمک ابعاد بلورینش را به تو داد
و خورشیدجوانه هایش را به صورت تو می فرستد
...................................................................................
نویسنده :
زری ناز - ساعت ۳:۳۳ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢